غفصلغتنامه دهخداغفص . [ غ َ ] (ص ) تندار و لک و سطبر و فربه . این لفظ جز در فردوس اللغات در دیگر کتب معتبره ٔ لغات یافته نمیشود و ظاهراً در اصل گبز بوده به معنی سطبر و قوی چنان
قفسلغتنامه دهخداقفس . [ق ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ اقفس . (اقرب الموارد). به معنی آنکه پدرش غیرعربی و مادرش عربی باشد. (منتهی الارب ).
قفسلغتنامه دهخداقفس . [ ق َ ] (ع مص ) مردن . (اقرب الموارد). رجوع به قفز شود. || دست وپای بستن آهو. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ): قفس الظبی قفساً؛ ربط یدیه و رجلیه . (اقرب الم
قفسلغتنامه دهخداقفس . [ ق َ ف َ ] (اِ) معروف است ، و آن جایی باشد شبکه دار که از چوب و برنج و آهن و امثال آن بافند و جانوران ِ پرنده ٔ وحشی را در آن کنند ، و معرب آن قفص باشد ب
غفصتلغتنامه دهخداغفصت . [ غ َ ص َ ] (ع اِ) حادثه و اتفاق ناگهانی ، و گویا مأخوذ از غافصه ٔتازی باشد به معنی سختیهای زمانه . (ناظم الاطباء).
غفصتلغتنامه دهخداغفصت . [ غ َ ص َ ] (ع اِ) حادثه و اتفاق ناگهانی ، و گویا مأخوذ از غافصه ٔتازی باشد به معنی سختیهای زمانه . (ناظم الاطباء).
شیرین بافلغتنامه دهخداشیرین باف . [ ریم ْ ] (ن مف مرکب ، اِ مرکب ) قسمی از جامه که ظریف بافته شده باشد.(ناظم الاطباء). نام قماشی لطیف . (از آنندراج ). شیرین بافت . نوعی از جامه ٔ لطی