فروگرفتنلغتنامه دهخدافروگرفتن . [ ف ُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) پایین آوردن ، چون پالان از خر فروگرفتن . (یادداشت بخط مؤلف ) : اسبانشان را زین فروگرفتند و به گیاه بردند. (ترجمه ٔ تار
فروگرفتنفرهنگ انتشارات معین( ~ . گِ تَ) (مص م .) 1 - تسخیر کردن ، تصرف کردن . 2 - گرفتن ، بازداشت کردن .
فروگرفتنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. احاطه کردن؛ محاصره کردن؛ گرداگرد کسی یا چیزی را گرفتن؛ در میان گرفتن.۲. اشغال کردن؛ تصرف کردن.
عنان فرو گرفتنفرهنگ انتشارات معین( ~ . فُ. گِ رِ تَ) [ ع - فا. ] (مص ل .) 1 - کُند کردن حرکت .2 - درنگ کردن ، تأمل کردن .
گرد فروگرفتنلغتنامه دهخداگرد فروگرفتن . [ گ َ ف ُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) دور چیزی را گرد گرفتن . آلوده شدن چیزی به گرد. گردناک شدن . احاطه به گرد شدن .
عنان فروگرفتنلغتنامه دهخداعنان فروگرفتن . [ ع ِ ف ُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) آهسته به راه رفتن . (ناظم الاطباء). بمعنی عنان بازکشیدن است یعنی آهسته رفتن . (از آنندراج ). || در کارها تأمل
تسنملغتنامه دهخداتسنم . [ ت َ س َن ْ ن ُ ] (ع مص )ناگاه فرو گرفتن کسی را. (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (اقرب الموارد) (از المنجد). || برآمدن بر چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاط
دررمیدنلغتنامه دهخدادررمیدن . [ دَرْ، رَ دَ ] (مص مرکب ) رمیدن . رم کردن . متشرد شدن . گریختن : تدبیر فرو گرفتن ترکمانان به ری راست نیامد و دررمیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 407). غو
پیش بردنلغتنامه دهخداپیش بردن . [ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) فایق شدن .غالب آمدن . غالب شدن . توفیق یافتن به اجراء قصد. نائل شدن بر... کامیاب شدن . بمقصود رسیدن : بنزد جهان داور خویش بردجه
حاتمیلغتنامه دهخداحاتمی . [ ت ِ ] همدانی (ابوالفتح ....) او در دوره ٔ محمودی صاحب برید تخارستان بود و در دیوان زیردست بونصر مشکان بکار دبیری میورزیده است وچنانکه از تاریخ بیهقی ب
دیرلغتنامه دهخدادیر. (ق ) مدت متمادی . در برابر زود. (از برهان ). مدتی بسیار پس از وقت موعود یا وقت معتاد. پس از زمانی که سزاوار بود. زمانی طویل . مقابل زود. مقابل زمانی کوتاه