فوادهلغتنامه دهخدافواده . [ ف َ دَ / دِ ] (اِ) خمیر خشکی را گویند که ازآن آبکامه سازند، و آبکامه خورشی است که از ماست و شیر و تخم سپند سوختنی و خمیر خشک سازند. (برهان ).
فوادحلغتنامه دهخدافوادح . [ف َ دِ ] (ع اِ) فوادح الدهر؛ کارهای بزرگ زمانه . ج ِفادحة، به معنی آنچه نازل شود. (از اقرب الموارد).
فؤادلغتنامه دهخدافؤاد. [ ف ُ آ ] (ع اِ) بصورت فَواد با واو نیز ضبط شده است . دل را گویند بسبب تحرک آن ، زیرا فأد در اصل بمعنی حرکت است ، و گروهی آن را به عقل تعبیر کرده اند. ج
فوادلغتنامه دهخدافواد. [ ف ُ ] (ع اِ) دل . (منتهی الارب ). لغتی در فؤاد است . (اقرب الموارد). رجوع به فؤاد شود.
فوارةلغتنامه دهخدافوارة. [ ف َوْ وا رَ ] (ع اِ) چشمه ٔ آب . || مغاکچه ٔ برسوی ران اسب تا شکم که استخوانی نپوشد آنرا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بعضی گویند که صیغه ٔ مبالغه
فوارةلغتنامه دهخدافوارة. [ ف ُ رَ ] (ع اِ) سرجوش دیگ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به فُوار شود.
انذآفلغتنامه دهخداانذآف . [ اِ ذِ ] (ع مص ) بریده شدن دل . (آنندراج ). انذأف فؤاده ؛ بریده شد دل او. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
تنزیلغتنامه دهخداتنزی . [ ت َ ن َزْ زی ] (ع مص ) شتافتن و برجستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). توثب و تسرع ، و منه قوله :کأن ّ فؤادَه کرةٌ تنزی حذار البین لو نفع
لبنیلغتنامه دهخدالبنی . [ ل ُ نا ] (اِخ ) نام معشوقه ٔ قیس بن ذریح . صاحب تزیین الاسواق ، شرح پیوستگی آندو را چنین آرد: هو قیس بن ذریح بن سنة و هو رضیع الحسین بن علی بن ابیطالب
لجاجتلغتنامه دهخدالجاجت . [ ل َ ج َ ] (ع مص )لجاج . (منتهی الارب ). رجوع به لجاج شود. ستهیدن . عناد. یک دندگی . یک پهلویی . ستیزه کردن . (تاج المصادر).- لجاجت کردن ؛ لج کردن . ل
شعاعلغتنامه دهخداشعاع . [ ش َ] (ع ص ) رای پریشان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). رای متفرق . (مهذب الاسماء). || (اِ) خار خوشه . (منتهی الارب ) (آنن