مَرَدَّفرهنگ واژگان قرآنبرگرداننده (کلمه مرد مصدر ميمي از رد و به معناي راد ، برگرداننده است ، و مراد از روزي که برگردانندهاي براي آن نيست ، و کسي نيست که آن را از سوي خدا برگرداند ، ر
مردفرهنگ مترادف و متضاد۱. شخص، انسان، بشر ۲. زوج، شوهر، همسر ۳. فحل، نر، نرینه ۴. جوانمرد، غیور ۵. رجل، مرء ≠ انثی، زن ۶. اهل، شایسته، لایق ≠ نااهل، نالایق ۷. جسور، جراتمند ۸. دلیر، ش
خلولغتنامه دهخداخلو. [ خ ِل ْوْ ] (ع ص ) خالی .تنها. منفرد. || مرد فارغ و بری . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). ج ، اخلاء. || زن فارغ و بری
خاللغتنامه دهخداخال . (ع اِ) برادر مادر. (از برهان قاطع) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (ترجمان علامه جرجانی ص 45) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). به هند
قَضَىٰ عَلَيْهَافرهنگ واژگان قرآنکارش تمام شد - مُرد(کلمه قضاء به معناي حکم است ، و اگر با حرف علي متعدي شود مثل عبارت"فَوَکَزَهُ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيْهِ " کنايه از اين است که با مردنش از کا
نیک مردلغتنامه دهخدانیک مرد. [ م َ ] (ص مرکب ) آدم خوب . (ناظم الاطباء). خوش ذات . نیکوکار. (فرهنگ فارسی معین ). صالح . (زمخشری ). نیکمردان ؛ ابدال . صلحاء. (یادداشت مؤلف ). نکوکا
خلیلغتنامه دهخداخلی .[ خ َ لی ی ] (ع ص ، اِ) مرد خالی از غم و فارغ و بری . || مرد بی زن . ج ، خلیون ، اخلیاء. || خانه ٔ زنبور که در وی عسل نهد. خم مانندی از گل و یا از چوب که د