همهفرهنگ مترادف و متضادتمام، جمع، جمعاً، جملگی، جمله، جمهور، جمیع، عام، عامه، عموم، عموماً، کل، کلاً، مجموع، هر، همگان، همگی، یکسر
همهدیکشنری فارسی به انگلیسیall, every, common, ensemble, everybody, everyone, everything, pan-, round, omni-, over, through, throughout, totality, undivided, whole
همگانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= همه: ◻︎ از همگان بینیاز و بر همه مشفق / وز همه عالم نهان و بر همه پیدا (سعدی۲: ۳۰۳).
همهلغتنامه دهخداهمه . [ هََ م َ / م ِ ] (ضمیر مبهم ، ص ، ق ) برای احاطه ٔ افراد و شمول اجزا می آید و جمع کردن آن با یای وحدت غرابتی دارد، چنانکه سعدی گوید : همه تخت و ملکی پذیر
ادیمفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پوست دباغیشده؛ چرم: ◻︎ بر همه عالم همیتابد سهیل / جایی انبان میکند جایی ادیم (سعدی: ۱۵۷).۲. پوست.۳. [مجاز] روی چیزی؛ سطح: ◻︎ ادیم زمین سفرهٴ عام اوست / چه
سیرنگفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمرغی افسانهای و موهوم؛ سیمرغ؛ عنقا: ◻︎ همه عالم ز فتوح تو نگارین گشتهست / همچو آکنده به صدرنگ نگارین سیرنگ (فرخی: ۲۰۵).