اشریراقلغتنامه دهخدااشریراق . [ اِ ] (ع مص ) پرآب شدن چشم کسی . (منتهی الارب ). اشریراق اشک ؛ پر شدن و غرق شدن آن . (از اقرب الموارد). || اشریراق چشم ؛ سرخ شدن آن . (از اقرب الموار
اغریراقلغتنامه دهخدااغریراق . [ اِ ] (ع مص ) چشم پرآب شدن ، گویی در اشک غرق شده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).اشک ریختن چشمها آنچنانکه گویی در اشک غرق شده : اغرورقت عیناه ؛ دمعتا
تفقولغتنامه دهخداتفقؤ. [ ت َ ف َق ْ ق ُءْ ] (ع مص ) کور گردیدن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || برکندن و شکسته شدن چشم و آبله و جز آن . (منتهی الارب ) (
دریالغتنامه دهخدادریا. [ دَرْ ] (اِ) معروف است و به عربی بحر خوانند. (برهان ) (از آنندراج ). آب بسیار که محوطه ٔ وسیعی را فراگیرد و به اقیانوس راه دارد مجموع آبهای نمکی که جزء ا
پیمانه پر شدنلغتنامه دهخداپیمانه پر شدن . [ پ َ / پ ِ ن َ / ن ِ پ ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) مالامال شدن و لبریز گشتن کیله یا جام . || کنایه از عمر به آخررسیدن . (برهان ) (غیاث ). رسیدن مرگ .