پژپژفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهآهنگ یا لفظی که چوپان با آن بز را پیش خود بخواند و نوازش کند: ◻︎ نشود دل به حرف قرآن به / نشود بز به پژپژی فربه (سنائی: لغتنامه: پژپژ).
پژپژلغتنامه دهخداپژپژ. [ پ ُ پ ُ ] (اِ صوت ) کلمه ای باشد که شبانان بز را بدان نوازش کنند و بسوی خود خوانند و آنرا پژپژی هم گویند. پچ پچ : نشود دل بحرف قرآن بِه ْنشود بز به پژپژ
پج پجلغتنامه دهخداپج پج . [ پ ِ پ ِ ] (اِ صوت ) لفظی است که بز را گویند و نوازند. (فرهنگ اسدی ) : زه دانا را گویند که داند گفت هیچ نادان را داننده نگوید زه سخن شیرین از زفت نیاید
بچ بچلغتنامه دهخدابچ بچ . [ ب ُ ب ُ ] (اِ صوت مرکب ) حرف زدنی باشد در نهایت آهستگی و سرگوشی را نیز گویند. (برهان قاطع). پژپژ. (آنندراج ). سخنی باشد که پوشیده از مردم گویند. بیخ گ
پچ پچفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. صدا و آواز دو تن که آهسته با یکدیگر سخن گویند.۲. سخن زیر لب و آهسته.۳. ‹پژپژ› آهنگ یا لفظی که شبان با آن بز را پیش خود بخواند و نوازش کند: ◻︎ سخن شیرین از ز
پچ پچلغتنامه دهخداپچ پچ . [ پ ِ پ ِ / پ ُ پ ُ ] (اِ صوت ) پچ پچه . فچفچه . پژپژ.(رشیدی ). بچ بچ . پج پج . نام آواز آنکه راز و نجوی کند. نجوی . نمیمه . هسیس . منافثه . سخنی که آهس
گدگدیلغتنامه دهخداگدگدی . [ گ ُ گ ُ] (اِ صوت ) کلمه ای باشد که شبانان بدان بز را نوازش کنند و بجانب خود طلبند.(برهان ) (آنندراج ). پژپژی . (جهانگیری ) : زآنکه دیر است تا مثل زده