پیرفرهنگ مترادف و متضاد۱. جاافتاده، سالخورده، سالدیده، سالمند، کهنسال، مسن، معمر ۲. پاتال، فرتوت، ناتوان ۳. ابدال، اوتاد، خضر، شیخ، قدیس، قطب، مراد، مرشد ۴. پیشوا، قاید ≠ برنا، جوان ۵
پیردیکشنری فارسی به انگلیسیadvanced, ancient, aged, ageing, aging, antediluvian, elder , elderly, senior, old, passé, superannuated, sage
پیرلغتنامه دهخداپیر. (ص ،اِ) شیخ . شیخه . سالخورده . کلان سال . مسن . معمر. زرّ. مشیخه . (دهار). مقابل جوان . بزادبرآمده . دردبیس . فارض . اشیب . (منتهی الارب ). کهام . ج ، پیر
سپید کردنلغتنامه دهخداسپید کردن . [ س َ/ س ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پوست تنک روی میوه را کندن .و رجوع به سپیدکرده شود. || روشن کردن .- سپید کردن جامه ؛ کنایه از شستن جامه . (آنندراج ).
مژگانلغتنامه دهخدامژگان . [ م ُ / م ِ ژَ / ژِ / ژْ ] (اِ) جمع مژه است که موی پلک چشم باشد یعنی مژه ها. (برهان ) (آنندراج ). مویهای پلک چشم . (ناظم الاطباء). جمع مژه . (غیاث ). هم
سالدیدهلغتنامه دهخداسالدیده . [ دی دَ/ دِ ] (ن مف مرکب ) معمر و پیر و آنکه بر وی سال بسیار گذشته باشد. پیرمرد مجرب . (ناظم الاطباء). پیرمردانی که پیری زیاد پشت سر گذاشته باشند. (اس
سالخورده، سالخوردهفرهنگ مترادف و متضادپیر، زال، سالمند، شیخ، فرتوت، کلانسال، کهنسال، مسن، معمر ≠ خردسال، کمسن