پیر کنعانلغتنامه دهخداپیر کنعان . [ رِ ک َ ] (اِخ ) پیر کنعانی . کنایه از یعقوب پیغمبر. (غیاث ) : شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت .حافظ.
پیرکنعانیلغتنامه دهخداپیرکنعانی . [ رِ ک َ ] (اِخ ) پیر کنعان . یعقوب پیغمبر : یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی .حافظ.
پیرفرهنگ مترادف و متضاد۱. جاافتاده، سالخورده، سالدیده، سالمند، کهنسال، مسن، معمر ۲. پاتال، فرتوت، ناتوان ۳. ابدال، اوتاد، خضر، شیخ، قدیس، قطب، مراد، مرشد ۴. پیشوا، قاید ≠ برنا، جوان ۵
پیردیکشنری فارسی به انگلیسیadvanced, ancient, aged, ageing, aging, antediluvian, elder , elderly, senior, old, passé, superannuated, sage
پیرکنعانیلغتنامه دهخداپیرکنعانی . [ رِ ک َ ] (اِخ ) پیر کنعان . یعقوب پیغمبر : یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی .حافظ.
پیرفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کهنسال؛ سالخورده؛ کلانسال.۲. (اسم) (تصوف) مرشد؛ رهبر؛ پیر طریقت. پیر جادو: [قدیمی] آنکه عمر خود را در ساحری گذرانیده؛ جادوگر پیر. پیر خرابات: (تصوف) [قدی
اشرفلغتنامه دهخدااشرف . [ اَ رَ ] (اِخ ) میردامادی . برحسب نوشته ٔ صاحب تذکره ٔ حزین ، فرزند میرزا عبدالحسیب دخترزاده ٔ امیر محمدباقر داماد بود. روزگاری در اصفهان بعزت گذرانید و
نجیب الدین گلپایگانیلغتنامه دهخدانجیب الدین گلپایگانی . [ ن َ بُدْ دی ن ِ گ ُ ی َ ] (اِخ ) از شاعران قصیده سرای قرن پنجم هجری است . وی در خدمت خواجه نظام الملک میزیسته و نایب شرف الملک صاحب دیو
سالخوردهلغتنامه دهخداسالخورده . [ خوَر / خَرْ / خُرْ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) کنایه از بسیارسال . (انجمن آرا). فرتوت و معمّر. (شرفنامه ٔ منیری ). سالدیده . مسن . سالخورده : دَهری ؛ مر