پیمان بستنلغتنامه دهخداپیمان بستن . [ پ َ / پ ِ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) عهد کردن . عهد بستن . مناحدة. انتذار. (منتهی الارب ) : هم ایدون ببستند پیمان برین که گر تیغ دشمن بدرد زمین . فردوس
پیماندیکشنری فارسی به انگلیسیalliance, bonds, compact, concordat, contract, convention, covenant, pact, pledge, promise, seal, treaty, vow, word
پیمانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهقولوقراری که کسی با کس دیگر بگذارد که بر طبق آن عمل کند؛ شرط.۲. قرارداد.۳. [قدیمی] عهد؛ بیعت. پیمان بستن: (مصدر لازم) عهد بستن و قولوقرار گذاشتن برای انجام دا
پیمانفرهنگ نامها(تلفظ: peymān) قراری که دو یا چند تن میگذارند تا کاری انجام دهند یا تعهدی نسبت به هم یا به کسی داشته باشند ؛ قرار ، عهد.
عهد بستنلغتنامه دهخداعهد بستن .[ ع َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) پیمان بستن و معاهده کردن وقول دادن . (ناظم الاطباء). پیمان بستن . (فرهنگ فارسی معین ). قول و قرار گذاردن . پیمان کردن : گرف