پیمان گسستنلغتنامه دهخداپیمان گسستن .[ پ َ / پ ِ گ ُ س َس ْ ت َ ] (مص مرکب ) پیمان شکستن . قطعکردن رشته ٔ عهد. عهد گسستن . نقض عهد. خلف وعده . از سر پیمان رفتن . (مجموعه مترادفات ص 251
پیماندیکشنری فارسی به انگلیسیalliance, bonds, compact, concordat, contract, convention, covenant, pact, pledge, promise, seal, treaty, vow, word
پیمانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهقولوقراری که کسی با کس دیگر بگذارد که بر طبق آن عمل کند؛ شرط.۲. قرارداد.۳. [قدیمی] عهد؛ بیعت. پیمان بستن: (مصدر لازم) عهد بستن و قولوقرار گذاشتن برای انجام دا
پیمانفرهنگ نامها(تلفظ: peymān) قراری که دو یا چند تن میگذارند تا کاری انجام دهند یا تعهدی نسبت به هم یا به کسی داشته باشند ؛ قرار ، عهد.
پیمان گسلیدنلغتنامه دهخداپیمان گسلیدن . [ پ َ / پ ِ گ ُ س ِ دَ ] (مص مرکب ) پیمان گسستن . پیمان شکستن . نقض عهد کردن . خلف وعده کردن . از سر عهد و پیمان رفتن : به دوستی که وفا گر کنی و
نقضلغتنامه دهخدانقض . [ ن َ ] (ع مص ) شکستن . (غیاث اللغات ). کسر. (تعریفات ). شکستن عهد و پیمان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عهد شکستن . (دهار) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 101) (
اعتصابلغتنامه دهخدااعتصاب . [ اِ ت ِ ] (ع مص )صبر گزیدن و خوشنود شدن بچیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). و بدین معنی با حرف «باء» متعدی شود. || عصبه عصبه شدن قوم . (
عهد گسستنلغتنامه دهخداعهد گسستن . [ ع َ گ ُ س َس ْ ت َ ] (مص مرکب ) نقض عهد. عهد شکستن . پیمان شکنی . مقابل عهد بستن : عهدمحبت گسستن ؛ ترک همدمی و همنشینی کردن : نگْسسته عهد صحبت می
پیوند گسلیدنلغتنامه دهخداپیوند گسلیدن . [ پ َ / پ ِ وَ گ ُ س ِ / س َ دَ ] (مص مرکب ) پیوند گسستن . گسستن ارتباط و اتصال و پیوستگی : دوستان سخت پیمان را ز دشمن باک نیست شرط یار آن است کز