چشم کردنلغتنامه دهخداچشم کردن . [ چ َ / چ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از چشم زخم رسانیدن باشد. (برهان ) (آنندراج ). چشم زخم رسانیدن . (ناظم الاطباء). چشم زخم زدن . (فرهنگ نظام ). کس
پیش چشم کردنلغتنامه دهخداپیش چشم کردن . [ ش ِ چ َ /چ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در منظر قرار دادن . برابر دیده نهادن : آنچه نسخت کردند از خزانه ها بیاوردند و پیش چشم کردند. (تاریخ بیهقی چ اد
پیش چشم کردنلغتنامه دهخداپیش چشم کردن . [ ش ِ چ َ /چ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در منظر قرار دادن . برابر دیده نهادن : آنچه نسخت کردند از خزانه ها بیاوردند و پیش چشم کردند. (تاریخ بیهقی چ اد
تکحیل کردنلغتنامه دهخداتکحیل کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سرمه در چشم کردن . کحل در چشم کردن و مجازاً سرمه ای رنگ کردن چیزی را. لاجوردی رنگ کردن : پیرامن هر مربعی از مربعات آن خطی
چشم زدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. چشمزخمزدن، چشم کردن ۲. ترسیدن، واهمه کردن، هراس داشتن ۳. دودل بودن، مردد بودن، تردیدداشتن، یکدلدودل کردن
چشم کردگیلغتنامه دهخداچشم کردگی . [ چ َ / چ ِ ک َ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) سحر و افسون . (ناظم الاطباء). چشم زدگی . رجوع به چشم کردن و چشم کرده شود.
چشم کردهلغتنامه دهخداچشم کرده . [ چ َ / چ ِ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) افسون شده و چشم زخم رسیده .(ناظم الاطباء). رجوع به چشم کردگی و چشم کردن شود.