چونکهلغتنامه دهخداچونکه . [ ک ِ] (حرف ربط مرکب ) (مرکب از «چون » + «که ») به معنی زیرا که . از آن روی که . (یادداشت مؤلف ) : سیرت او وحی نامه به کسری چونکه به آیینش پندنامه بیاک
چونه خانلولغتنامه دهخداچونه خانلو. [ ن ِ ] (اِخ )دهی است از دهستان اجارود بخش گرمی شهرستان اردبیل .136 تن سکنه دارد. از چشمه آبیاری میشود. محصولاتش غلات و حبوبات است . (از فرهنگ جغراف
کی مستلغتنامه دهخداکی مست . [ م ِ ] (اِخ ) (سیاه ) نام قدیم مصر است چونکه زمینهای مصر را آن زمان زمین سیاه و اراضی کویرها را زمین سرخ می دانستند. (ایران باستان ص 25).
مکتنفلغتنامه دهخدامکتنف . [ م ُ ت َ ن َ ] (ع اِ) پناهگاه : چونکه کردی دم او را آن طرف گر رود واپس رود تا مکتنف .مولوی (مثنوی چ رمضانی ص 369).
چونفرهنگ مترادف و متضاد۱. برایاینکه، چونکه، زیرا ۲. چونان، شبیه، مانند، مثل ۳. وقتی، هنگامی ۴. چسان، چطور، چگونه ۵. چو ≠ چرا، برایچه ۶. اگر ۷. تا، تااینکه
ذوقناکلغتنامه دهخداذوقناک . [ ذَ / ذُو ] (ص مرکب ) لذیذ. خوشمزه : چونکه آب جمله از حوض است پاک هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک . مولوی . || پرمسرت . پر شادمانی : پهلوان درلاف گرم و ذوقن