کلمهلغتنامه دهخداکلمه . [ ک َ ل ِ م َ ] (ع اِ)کلمة. سخن . گفتار. (فرهنگ فارسی معین ) : حرز جان ساز ادب کاین کلمه بر سر افسر کسری رقم است . خاقانی .نوح بن منصور کلمه ٔ او به سمع
کلمهلغتنامه دهخداکلمه . [ ک َ م ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان بوشگان است که در بخش خورموج شهرستان بوشهر واقع است و 341 سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).
کلمهلغتنامه دهخداکلمه . [ ک ُ م ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان حومه بخش کلاردشت است که در شهرستان نوشهر واقع است و 670 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
کَلِمَةٍفرهنگ واژگان قرآنکلمه (نوع خاصي از کلمه، در قرآن فعل خدا را کلمه ناميده براي اين است که فعل او بر وجود او دلالت ميکند درست شبيه کلمه که بر وجود صاحب خود دلالت مي کند . لذا ناميد
غازی سمرقندیلغتنامه دهخداغازی سمرقندی . [ ی ِ س َ م َ ق َ ] (اِخ ) امیر دولتشاه بن علاءالدولة بختیشاه الغازی السمرقندی . مؤلف کتاب تذکرة الشعراء معروف به تذکره ٔ دولتشاه که در سال 892
کَيْداًفرهنگ واژگان قرآننقشه کشيدني نا گفتني (کلمه کيد به معناي نوعي حيله زدن است که گاهي ناپسند و گاهي پسنديده است گرچه استعمالش در موارد ناپسند بيشتر است )
يَنطِقُونَفرهنگ واژگان قرآنسخن می گویند ("کَانُواْ يَنطِقُونَ " : سخن می گفتند .کلمه منطق و نيز کلمه نطق هر دو به معناي صوت يا صوتهاي متعارفي است که از حروفي تشکيل يافته و طبق قرارداد واض
ارواعلغتنامه دهخداارواع . [ اِرْ ] (ع مص ) کلمه ٔ زجر گفتن گوسفندان را: اُروِع َ بالغنم ؛ لَعاً لَعاً گفته شد گوسپند را و آن کلمه ٔ زجر است مر گوسپندان را.
زیملغتنامه دهخدازیم . [ زَ ] (ع مص ) گفتن کلمه ای و به همان کلمه ساکت گردانیدن کسی را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || یقال : لاازیم مکانی ؛ یعنی نخوا