کج بینلغتنامه دهخداکج بین . [ ک َ ] (نف مرکب ) که کج بیند. احول . لوچ .کاج . (ناظم الاطباء). || آنکه خطا بیند. کسی که به خطا نگرد. (فرهنگ فارسی معین ) : نیست کج بین را ز ناز آن به
کژبینلغتنامه دهخداکژبین . [ ک َ ](نف مرکب ) کژبیننده . کژچشم . (آنندراج ). لوچ چشم . احول . (ناظم الاطباء). دوبین . (فرهنگ فارسی معین ). || بدخواه . نابکار. (ناظم الاطباء) : ما ز
کَعْبَينِفرهنگ واژگان قرآندو استخوان برآمده پشت پا(کلمه کعب به معناي استخوان بر آمده در پشت پاي آدمي است)
کژبینیلغتنامه دهخداکژبینی . [ ک َ ] (حامص مرکب ) عمل و حالت کژبین . دوبینی . احولی . (فرهنگ فارسی معین ). لوچی . کژچشمی . کج بینی . || بدخواهی . نابکاری . (فرهنگ فارسی معین ). رجو
کژبینیلغتنامه دهخداکژبینی . [ ک َ ] (ص مرکب ) که بینی کژ دارد. آنکه بینی وی کج باشد. (فرهنگ فارسی معین ) : سرطان (دلالت کند بر)... کژبینی ناهموار دندان . (التفهیم ).
اتاق کژبینی اِیمزAmes distortion roomواژههای مصوب فرهنگستاناتاقی که در آن سرنخهای خاص ادراک عمق بهصورت آزمایشی مورد استفاده قرار میگیرند تا درک آزمایششونده را از اندازة نسبی اشیای درون اتاق تحریف کنند نیز: اتاق اِی
کژبینیلغتنامه دهخداکژبینی . [ ک َ ] (حامص مرکب ) عمل و حالت کژبین . دوبینی . احولی . (فرهنگ فارسی معین ). لوچی . کژچشمی . کج بینی . || بدخواهی . نابکاری . (فرهنگ فارسی معین ). رجو
کژبینیلغتنامه دهخداکژبینی . [ ک َ ] (ص مرکب ) که بینی کژ دارد. آنکه بینی وی کج باشد. (فرهنگ فارسی معین ) : سرطان (دلالت کند بر)... کژبینی ناهموار دندان . (التفهیم ).