الفغدنلغتنامه دهخداالفغدن . [ اَ ف َ دَ ] (مص ) اندوختن . کسب کردن . (صحاح الفرس ). جمع کردن . ذخیره کردن . گرد کردن . الفاختن . الفختن . الفخدن . الفیدن . الفنجیدن . ماضی الفغدن
الفغدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = الفختن: ◻︎ چو کاهلان همه خوردی و چیز نلفغدی / کنون بباید بیتوشه رفتن ای منبل (ناصرخسرو: ۱۹۳).۲. کسب کردن.
الفقدنلغتنامه دهخداالفقدن . [ اَ ف َ دَ ] (مص ) بمعنی کسب .(فرهنگ اوبهی خطی ). بمعنی الفخدن . (فرهنگ شعوری ج 1ورق 122 الف ) (از فرهنگ میرزاابراهیم ) : تو بی تمیز بر الفقدن ثواب مر
آلفرهنگ مترادف و متضاد۱. اولاد، تبار، خاندان، دودمان، سلاله، سلسله، طایفه، عترت، قبیله، نسل ۲. احمر، سرخ، قرمز ۳. پری، جن، زائوترسان ۴. سراب
اللغتنامه دهخداال . [ اُ ] (ترکی ، ضمیر) او، ضمیر غائب . (برهان ). ترکی است یعنی او. (شرفنامه ٔ منیری ).
اللغتنامه دهخداال . [ اُل ل ] (ع اِ) نخستین و از ماده ٔ اول نیست . (منتهی الارب ). || ما له اُل ّ و غل ّ؛ یعنی نیست او را چیزی از تفتگی و بی آرامی . (منتهی الارب ).
الفقتنلغتنامه دهخداالفقتن . [ اَ ف َ ت َ ] (مص ) بمعنی الفغدن . (استینگاس ). رجوع به الفغدن و الفاختن شود.
الفغدهلغتنامه دهخداالفغده . [اَ ف َ دَ / دِ ] (ن مف ) نعت مفعولی از الفغدن . اندوخته بود از هر جنس . (فرهنگ اسدی ). اندوخته . (فرهنگ اوبهی ). اندوخته . مدخر. الفنجیده . الفخته . ب
الفندنلغتنامه دهخداالفندن . [ اَ ف َ دَ ] (مص ) صورتی است از الفغدن یا الفخدن بمعنی کسب کردن و اندوختن و گرد آوردن . رجوع به فرهنگ شعوری ج 1 ورق 122 الف و استینگاس و الفاختن و الف
الفندیدنلغتنامه دهخداالفندیدن .[ اَ ف َ دَ ] (مص ) اندوختن و جمع کردن . (فرهنگ ناظم الاطباء). الفندن . الفخدن . الفغدن . الفیدن . الفاختن .الفختن . الفنجیدن . رجوع به الفندن و الفاخ
الغندنلغتنامه دهخداالغندن . [ اَ غ َ دَ ] (مص ) حاصل کردن و یافتن . (ناظم الاطباء) (استینگاس ). کسب کردن . (فرهنگ شعوری ج 1 ورق 122 الف ). || اندوختن و جمع کردن . (ناظم الاطباء).