بزداغلغتنامه دهخدابزداغ . [ ب ِ ] (اِ) افزاری است که بدان زنگ آیینه و تیغ و امثال آن بزدایند و جلا دهند و لفظ لغت نیز بر این معنی دلالت میکند، و آنرا بعربی مصقلة خوانند. و بزدائی
بزداغفرهنگ انتشارات معین(بِ یا بُ) ( اِ.) ابزاری که به وسیلة آن زنگ آیینه ، تیغ و مانند آن را بزدایند.
بداغفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبوته یا درختچهای زینتی با گلهای سفید خوشهای که ساقه آن مصرف دارویی دارد؛ گل دنبه؛ غضاة.
کرکولغتنامه دهخداکرکو. [ ک ُ ] (اِ) نوعی از درخت افرا که در جنگلهای آلاداغ و بزداغی و کلیداغی ، واقعدر شهرستان بجنورد و جنگلهای کرانه ٔ دریای مازندران و همچنین در جنگلهای ارسبار
مصقللغتنامه دهخدامصقل . [ م ِ ق َ ] (ع اِ) ابزاری که بدان جلا می دهند و صیقل می زنند و زنگ چیزی را می زدایند، و بزداغ نیز گویند. سو. (ناظم الاطباء). سوهان . مهره . ج ، مصاقل . (
بجنوردلغتنامه دهخدابجنورد. [ ب ُ ] (اِخ ) شهری است درخراسان ایران . (فرهنگ نظام ). از شهرستانهای تابعه ٔ استان نهم واقع در شمال باختری مرکز استان نهم (خراسان ). از شمال : مرز ایرا