ریاحلغتنامه دهخداریاح . (ع اِ)رَیاح . رواح . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به رَیاح در معنی اخیر و رواح شود. || ج ِ ریح به معنی باد. (منتهی الارب ) (دهار
ریاحلغتنامه دهخداریاح . [ رَ ] (ع اِ) می . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ) (دهار) (ناظم الاطباء) || رواح . (ناظم الاطباء). اول شب ، گویند: خرجوا بریاح من العشی .(منتهی الارب ) (نا
ریاح افرسهلغتنامه دهخداریاح افرسه . [ ح ِ اَ رِ س َ / س ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) ریاح الافرسة. ریاح افرسه . زوال فقره ای از فقرات پشت باشد از جای خویش برای ورم سخت که در زیر آن پی
ریاحةلغتنامه دهخداریاحة. [ ح َ ] (ع مص ) رَیاحَة. مصدر به معنی رواح . (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). رجوع به رواح شود.
ریاحةلغتنامه دهخداریاحة. [ رَ ح َ ] (ع مص ) ریاحَة. بالا برآمدن و شادمان گردیدن . (منتهی الارب ). مصدر به معنی رواح . (از ناظم الاطباء). رجوع به رواح شود.
ریاحیلغتنامه دهخداریاحی . (ص نسبی ) منسوب است به ریاح بن یربوع که از تمیم می باشد. (ازالانساب سمعانی ). || منسوب است به ریاح بن عوف ... ریان که بطنی از جرم است . (از لباب الانساب
ریاح افرسهلغتنامه دهخداریاح افرسه . [ ح ِ اَ رِ س َ / س ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) ریاح الافرسة. ریاح افرسه . زوال فقره ای از فقرات پشت باشد از جای خویش برای ورم سخت که در زیر آن پی
ریاحیلغتنامه دهخداریاحی . (ص نسبی ) منسوب است به ریاح بن یربوع که از تمیم می باشد. (ازالانساب سمعانی ). || منسوب است به ریاح بن عوف ... ریان که بطنی از جرم است . (از لباب الانساب
ریاحیلغتنامه دهخداریاحی . [ رَ ] (ص نسبی ، اِ) نوعی از کافور. (ناظم الاطباء). نوعی کافور قوی الرائحه . ابن بیطار گوید: گل و برگ این درخت بوی کافور دهد. کازمیرسکی مصحح دیوان منوچه
حایرلغتنامه دهخداحایر. [ ی ِ ] (اِخ ) موضع قبر حسین بن علی (ع ). (معجم البلدان ). وجه تسمیه ٔ آنرا حمداﷲ مستوفی چنین گوید: جهت آنکه چنان که ذکر رفت بعهد متوکل خلیفه آب در او بست
ریاحةلغتنامه دهخداریاحة. [ ح َ ] (ع مص ) رَیاحَة. مصدر به معنی رواح . (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). رجوع به رواح شود.