شنالغتنامه دهخداشنا. [ ش ِ ] (اِ) شناوری و آب ورزی باشد. (برهان ). حرکت انسان یا جانور بر روی آب بوسیله ٔ تحرک بازوان و پاها. سباحت . (فرهنگ فارسی معین ). دست و بغل در تداول شو
شن ءلغتنامه دهخداشن ء. [ ش َن ْءْ / ش ِن ْءْ / ش ُن ْءْ ] (ع مص ) شَنآن . شَناءة. رجوع به شناءة شود.
شنعلغتنامه دهخداشنع. [ ش َ ] (ع اِ) عیب کردن ها. طعن کردن ها. ج ِ شنعة. (مقدمه ٔ لغت میرسیدشریف جرجانی ص 3).
شنعلغتنامه دهخداشنع. [ ش َ ] (ع مص ) متفرق و پریشان کردن پرزه ٔ خرقه را تا زده شود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || سبک پنداشتن کسی را و خوار داشتن و دشنام دادن و رسوا نمو
شنعلغتنامه دهخداشنع. [ ش َ ن َ ] (ع مص ) زشت گردیدن چیزی . (از اقرب الموارد). و رجوع به شُنْع و شناعت و شنوع شود.
شنا بردنلغتنامه دهخداشنا بردن . [ ش ِ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) شناه بردن . شنا کردن : ای به دریای عقل برده شناه وز همه نیک و بد شده آگاه .منجیک (از اوبهی ).
شنا کردنلغتنامه دهخداشنا کردن . [ ش ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سباحت . خود رادر روی آب نگاهداری کردن و بردن بوسیله ٔ حرکات دست و پا. آب بازی کردن : طَمْطَمة؛ شنا کردن . عوم . (منتهی الار