clearدیکشنری انگلیسی به فارسیروشن است، روشن کردن، واضح کردن، زدودن، صاف کردن، تمیز کردن، ترخیص کردن، توضیح دادن، تبرئه کردن، خار چیدن، واضح، صاف، شفاف، معلوم، صریح، زلال، بارز، اشکار، باصفا
آزادسازی 1clear a signal, clear 1واژههای مصوب فرهنگستانتغییر نمای علامت از یک نمای بسیار محدود به نمای کمتر محدود